ماه گل

 
 

 
 

کودکی نسل من!!!!!!!!!!!!!

من در روزگاری به این دنیا اومدم که ۴ سال بود انقلابی مذهبی‌ در کشورم روی داده بود. و ۱ سال هم از جنگی خانمان  سوز میگذشت! آنچه از بچگی‌ به یاد دارم کوچه ایست که هنگام بازی  کودکانه مان  ناگهان   وضعیتش قرمز میشد و ما به هم میگفتیم:بدو اید بچه ها!!! الان بمب میزنند!!!و هر کدوممون میخزیدیم در خانه‌هایمان و در را می‌‌بستیم!!! و منتظر وضعیت  "سبز" میماندیم!!!
یادم میاد شبها  پدرم در حمام  رختخواب پهن میکرد و ما در فضای نم دار  حمام  می‌‌خوابیدیم از ترس اینکه مبادا بمب روی سرمان بی‌ افتاد!!!!
تمام این وقایع دقیق و با جزئیات از مقابل چشمانم میگذرد."دوران ترس و وحشت بچگی  من"!!!!!
بزرگتر که شدم و به دبستان رفتم، دروغ و دوروئی هم به این ترس و وحشت اضافه شد. در خانه مان  صحبت از آزادی بود، "حجاب" عاملی ظاهری تلقی‌ میشد که تعیین کننده هیچ چیز نبود و آنچه شخصیت انسانها را میساخت درونیات بود نه برونیات، مهمانی‌های مختلط خانوادگی ، رقص و آواز ، نوشیدنی‌، خواندن  زن، باغ‌ها ، خندیدنها، شاد بودن ها،... همه و همه باید از گوش دوستان، معلمین  ، مدیران مدرسه ، و مردم بیرون  از محیط خانه دور میماند؟!!!اگر کسی‌ می‌‌پرسید: پدر تو مشروب میخوره ؟ "باید"می‌گفتم: نه!!!مادر تو روسری سرش میکنه؟ "باید" می‌گفتم:اره!!! پدر مادر تو نماز  میخونن؟ "باید " می‌گفتم: اره! و این سوالات کلیشه‌ای بارها و بارها در دبستان زمانی‌ که کودکی بیش نبودام از من و بقیه  همشاگردی هام پرسیده میشد. و ما همگی‌  مجبور بودیم دروغ بگوییم و ریا کنیم!!!!!!

نسل من، کودکیش  سراسر "ترس"، "وحشت"، "دروغ" و "ریا" بود!!!!  چاره دیگری نداشت!!!!


یکشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 

اسمان ایران!

 

از آسمان  ایران صدای عالم گیر می‌‌آید

و به غرب میرود

من به کجا میروم؟

 

امروز آسمان آنچنان پاک و روشن است

که همه چیز را میبینم...

رویاهای یخزده

در دنیائی منفجر

و ما تمام دار المجانین را یک جا نمیخواستیم!!!!!.....


یکشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 

قصر خیال

من از تو قصر خیال میسازم

و غروب

که موج قصر شنی را شست

گریه نمیکنم!


یکشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 
Blog Skin